دانلود کتاب دا (خاطرات سیده زهرا حسینی)

نویسنده: سیده اعظم حسینی

انتشارات: سوره مهر

فصل ۱

چند ماه بود که از بابا خبری نداشتیم. او به خاطر فعالیت های سیاسی اش به ندرت خانه می آمد. طوری که ما به نبودنش عادت کرده بودیم. ولی این بار غیبتش طولانی شده بود.

مادرم می گفت: پدرت از وقتی کار در آسیاب پاپا را رها کرده و توی بازار گونی فروش ها مشغول شده، وارد فعالیت های سیاسی شده و با آدم های سرّی رفت و آمد میکند.

صاحب کار بابا، تاجر ایرانی الاصلی بود که به او حاجی می گفتند. او در جریان فعالیت های بابا بود و به نظر می رسید خودش و بقیه کارگرانش هم در این کارها نقش دارند.

در نبود بابا، حاجی دورادور هوای خانواده ما را داشت و خبر سلامتی و پیغام های او را به ما می رساند. گاهی پیش می آمد که وقتی بابا خانه بود، پیغام می داد: ” سیّد! اوضاع خطرناک است. خانه نمان.”

خیلی وقت ها همسایه ها سراغ پدرم را که از مادرم می گرفتند، او جواب می داد: شوهرم برای کار به قرنه رفته و چون راهش دور است، دیر به دیر به خانه می آید.

آن سال ها ما در شهر بندری بصره، در جنوب عراق زندگی می کردیم. خانه ما در محله رباط بود. چون رود دجله از آنجا می گذشت، محله سرسبز و پردرختی بود. محله ای مهاجر نشین با خانه های کاهگلی و سقف های شیب دار پوشیده از نی و بوریا. در آن زمان بیشتر خانه های بصره با همین مصالح ساخته می شد. خانه هایی با حیاط بزرگ و اتاق هایی دور تا دور آن….


 دانلود فایل PDF کتاب دا (خاطرات سیده زهرا حسینی)



منبع: http://takmb.blogfa.com/